خرید بک لینک
شیرین زبونم آیدا : امروز صبح زود از خواب بیدار شدی و وقتی دیدی دارم لباست رو میپوشونم گفتی مامان میخایم بریم مسافرت ؟ .. بخدا با همین وضوح و دلنشینی . میدونی مسافرت چیه چون دو هفته پیش مسافرت بودیم 11 روزه بود مشهد و شمال و به تو و آبجیت خیلی خوش گذشت خیلی چیزا رو تجربه کردید . خیلی زیاد طوری که آیلار اصرار میکرد که نه مامان تموم نشه مسافرتمون . چقدر آب بازی کردید توی دریا و تو اول کمی میترسیدی مخصوصا که اولین با یه موج اومد روی سرت و حسابی ترسیدی ولی بعد که دیدی ابجیت کلی توی آب بهش خوش میگذره دلو به دریا زدی و با من توی آب رفتی و با هم کلی جیغ زدیم و آب بازی کردیم و توی آب نشستیم و پریدیم و خوش گذشت . خدارو شکر . عزیز کوچکم .مادر جون بهت میگه کوچولوی من .. مشخصه که شبها خواب میبینی چون چند هفته پیش صبح زود که بیدار شدی گفتی مامان داداش کو ؟ من فکر کردم منظورت عروسک نوزادی هست که جدیدا بهت دادم بازی کنی و برات آوردمش .ولی برخلاف انتظار من با ناراحتی گفتی : عروسک میدی؟ و من فهمیدم که خواب داداش دیدی . چون سارینا داداش داره تو هم دوس داری داداش داشته باشی . حتی یه بار به آیلار گفتی د

برچسب: نویسنده: حسین حسینی‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 12:04


این وبلاگ رو یه مامان داره برای دختر کوچولوش مینویسه دختری که هنوز به دنیا نیومده و مامان هر روز برای دیدنش لحظه شماری میکنه به امید روزی که دخترم بزرگ بشه و بدونه چقدر دوسش داریم وچقدر منتظر قدم های کوچولوش بوده وهستیم ... با امید سلامتی و شادیت دختر گلم .. آیدا ......... و روزها گذشت و آیدا خانم در 18آذر 93 بدنیا اومد

برچسب: نویسنده: حسین حسینی‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 12:04

18/09/95 یعنی تولد دو سالگی آیدا . یعنی 18/09/93 و دغدغه های ساعت 8 صبح من . استرس عجله کردن توی زایشگاه برای آماده شدن من در حضور دکتر رضائی برای سزارین . اونهم بعد از یک هفته بستری در بیمارستان بخاطر فشار خون بالا . البته تا نهایت 16 بود ولی از من خواستند که توی بیمارستان بمونم بدون هیچ داروئی فقط برای چک فشار خون و دور بودن از استرس . و من موندم بخاطر ترس از دست دادن تو و ترسیدم بخاطر تنبلی خودم و خودخواهیم آیدایم رو که حالا میتونه بیرون از بدن من زندگی کنه به جرم محبوس بودن توی شکمم از دست بدم . و موندم و برای من و آیلار و بابا خیلی سخت بود . سختی های با ارزش من گذشت . و ساعت 8:20 روز 18 آذر 95 من توی اتاق عمل بودم .پر از استرس ..... نمیدونی دختر نازم که تن دادن به عمل به این سختی چقدر سخته و دردناک .دردی که نمیکشی و فقط حسش میکنی . مثل تسلیم شدن برای مرگ . به همین سختی ... باور کن . و من در اتاق عمل بودم و بی حسی نخاعی گرفتم و کاملا هوشیار بودم و بر عکس سزارین قبلیم حالم خیلی خوب بود و اصلا حس بدی نداشتم . و به دکتر گفتم که به پلازیل حساسیت دارم و استفاده نکرد و لحظاتم آسون

برچسب: تولد دوسالگیت مبارک, نویسنده: حسین حسینی‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 12:04

صفحه بندی